عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود

مجنون از آستانه لیلی کجا رود؟

سعدی بدر نمی کند از سر هوای دوست

در پات لازم است که خار جفا رود.....سعدی

 

1

سالهایی که بوره* باران

قدمگاه برکه های بی شمار می شد

وبر کناره هر جویباری

در آستانه یاس جانفرسای آسمان

قصیل مراد می رویید

صحرا بزرگ بود و بی پروا

مثل ذهن گرم تابستان

در توالی طولانی ایام

2

بر خواستم آنگاه

چون ماکیان مهاجر

سرکش و غزلخوان

 آوارهدشتهای بی کرانه شدم

آنجا که همره هان

 بودند یانبودند

رفتم تا نایی و نیی

که فرونشست

در سرابی دور

3

گفتی :

آسمان و پرنده هایش  پایانی ندارند

رویایی بود بی تمثیل

وقتی تابش آفتاب

محو اندکی ابر می شد

و صحرا

که تا خیال وحشی زندگی می رفت

با انبوه غازها

که آمدند و نشستند و چریدند

اما برنگشتند

چنانکه  آهوان بیغار* غزاله

کوکران طلاییِ وسرکش مشمبر

که زیر تور و تفنگ پوسیدند

4

تنها باران

 مثل اشک چشمانت

بر خاک تشنه می بارید

نرگسی ها خسته و بی حوصله

از چهار قد

بلند نخل دلت قد کشید ند

با خمار مستی مدام

که در له له نگاهت بود

تا سرانجام از وصلی بریدی

و به هجران رسیدی

5

اینها که می گویم

همه خاطره های رنگ پریده

روزگارانند

که با لحظه ها و تماشای من

غمگسارنند

می آیند و می روند

بی پایان و ناشکیبا

"چون دل یاران که در هجران یاران" نیما

6

گاهی چون سگی وفادار

زیر پای نگهبانی  وحشی

- جان می دهی

بی قدر وبی قیمت

سگ بیچاره!

من که از سرنوشت آدمیان  مایوسم

اگر هم غازی  بودی یا آهویی

می رفتی تا بزنگاه قربانی

"قاصد روزان ابری داروک کی می رسد باران" نیما

پاییز 1368 صحرای ماهشهر علی بهار

بوره >> صدای بلند

بیغار>> بی کس