زندگی آنقدر بزرگ نیست که همه دنیا را به روی خودت ببندی و آنقدر هم کوچک نیست که همه دنیا را بر روی خودت باز کنی اجازه بدهیم زندگی هر اندازه  که دوست دارد ما را میهمان سفره بی دریغش کند ،اینها را به دخترم می گویم و بعد می گویم ببین دخترم تو که میدانی من چقدر  فراموشکارم اجازه بده همین نکته را که حالا  گفتم توی دفترم یاد داشت کنم ....راستی چه گفتم!؟حالا او تکرار می کند و من می نویسم بر خاک مه گرفته تابستان.....

بر خاک مه گرفته تابستان

گاهی چهچه بلبلی

از کوچه های گرم بر می خواست

و درخت خرمایی

آشیانه لذت بخش-

 این ترانه های  جادویی می شد

که در نوای بلبل بود

رقص آرام –

شاخه های سنگین

لغزش تُنک-

 خوشه های رسیده خرما

جشن موزون شیره ها

بر خاک مه گرفته تابستان

زندگی همین است که می روید!

از تیغ زارهای جنوبی

تا علف زارهای شمالی

ومن مثل قطره های بی شماره ستاره

در ذهن شبانه های کهکشانی

گرگ و میش مکدری را جارو می کنم

تا ذهن سیال آدمی بدرخشد

ماهشهر تابستان 1369 علی بهار