کاکتوس  جوان را زادگه استوایی ست

من بیابان قطبی سینه ام سردسیر است

آن که در جست و خیزش شیوه ی آهوان بود

رام و آرام اینک بره ای سر بزیر است   سیمین بهبهانی

لذت دیدار ت هنوز هم در دلم می جوشد

از کاهگل کوچه های خاطراتت

عطر  شکوفه های  گیلاس را می چینم

نقب می زنم به  همه چشمانت

که آستانه خورشید است

اقاقیای فرخنده لبانت  را می بویم

دستانت را

 تا تسلیم کبوتر تشنه پیکی

که می رسد از راه

روبروی پنجره عریانت می بوسم

از آسمان مهتابت  بالا میروم

آنسوی ستاره های  بی پروا

مثل اینکه

غمگساری عشاقت را می شناسم 

دوری

خیلی دور

اما تا درگاه معصیت را

 شرم تشنگی  بیابانت  کنم

زندگی که بروید

با ابر

با باران

همنفست  می شوم

پیشانی بر خاکت می سایم

مثل لذت زنبور به گل سوسن

میهمان سرمستی شهد گلبرگهایت می شوم

کندوهای خاطره ام را

دالان شیرین زندانت می کنم

راستی راستی

لذت دیدار ت هنوز هم در دلم می جوشد

بر لبانم زمزمه می شود

در نگاهم می درخشد

تو مثل دنیایی

 همه دنیا

به آخر نمی رسی

بگذار دلداده گیم را

 آراسته به قامت آدمیتت  کنم محبوبم!

فروردین 1381 تهران علی بهار

از دفتر لذت دیدار

حالا من در هر دفتر خاطراتی در هر برگ کاغذی در پستوی هر کتابکده ای ، که داشته ام لذت دیدار ترا جستجو می کنم با انقلاب با جنگ با علائق و دلبستگیها ..لذت دیدار ترا که فصل نامکشوف درون هر آدمی ست ...شاملو می گوید عمر آدمی بی شرمانه کوتاه است و من می گویم که ناجوانمردانه طی می شود تا بجنبی کودکی سپری شد و نوجوانی و جوانی ...و من که هنوز هم بعد از این سالهای دریغ ودرد شمارش عمر کوتاه را مرور می کنم ...از اولین دیداری که داشتیم در محیط شاعرانه دانشکده تا آخرین دیداری که جاودانه شعری شد که گویی تمامی ندارد مثل همان لذتی نامکشوف که از یک دیدار می بریم...آن دیدار نمی دانم برای تو چگونه بود آیا تو هم از عمق جان لرزیدی ،آیا به خلسه ناشناخته ای از حس درون رسیدی که قابل وصف نبود آیا مکث کردی تا در آن لحظه بمانی ...نمیدانم واقعا نمی دانم حتی از ضمیر ناخودآگاه خودم نیز....تازه بدانم یا ندانم مهم نیست شاید هم اگر می دانستم آن لذت دیدار این چنین مرا به لحظه های ناب زندگی نمی کشاند....اما یادم هست ...درست روبروی درب دانشگاه تهران ..سمت کتابفروشیها که نوستالوژی روزهای زیادی از زندگی نسل ما بود ..مدت زیادی توقف کردی و غرق در نگاه پریشان من شدی ..در چشمانت عمیقا نگرانی آن سالها و همه سالهای سخت خوانده می شد ..تازه چند ماهی از انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها گذشته بود..وتو حالا جدا از درس ومشقت که رشته پزشکی بود ...معلم حق التدریس دبیرستانهای کرج شده بودی و من یک کولی سرگردان آن سالها در خیابان داشنگاه تهران بیش نبودم با بساطی از عینک و کتاب ..نگران بودی برای من از گونه های خیست پیدا بود همچنانکه من هم ..اما نه به اندازه تو آخه تو می خواستی یک زن باشی یک مادر با همه عشق مادرانه ..بها ر 60 و لبخندهای کودکانه و با شکو هت هنوز دوام داشت ...مثل عمق چشمانت که آیینه ابدیت من تا ماه و ستاره تا هزاران کهکشان بود....پژواک نگاهی ! که تمامی ندارد ...بار مهربانی و سکوت که شدیم در همان لحظات کوتاه ، تا همه رویاهای مانده در ضمیر خویش رفتیم ..من گفتم یادت هست آنروز در غار مغان و تو گفتی آره بهترین دوست من ....همان جمله آن روزی را تکرار کردی .و هی تکرار کردی..

روز آدینه ای در غار مغان

دوستان گرم سیاست بودند

تو به من می گفتی بهترین دوست من

سالها می گذرد

اینک خواب منی...

ومن ندانسته از مافی ضمیر عاشقانه تو به لبخندی در آن هیر و ویر بحث ها و فراز و فرودها بسنده کردم که دستی بر انگشتان نازنینت بکشم و تو چه خورشیدی بودی در آن سرمای گزنده کوهستانهای سرد و پربرف بینالود ....باز هم رفتیم به نیشابور و غار مغان و تکرار بی نظیر خاطرات ....بعد  مکثی طولانی و ناباورانه از دیداری تازه ...و رویش دوباره غم ها و شادیها و شور عاشقانه قناری قلبها ....تو فرصت می کنی بپرسی آه دوست من اینجا چکار می کنی و من می گویم می بینی فقط همین غوغای جان اجازه نمی دهند سفره دل بگشاییم ..فقط نگاه حرف می زند به تعبیر ا.سایه

...گوش کن با لب خاموش سخن می گویم ....پاسخم گو به زبانی که زبان من و توست

آره  نگاه حرف می زد..نگاه سکوت می کرد ..نگاه فریاد می کشید و برای آنی به دالان دلمان فرو می رفت نگاه را می گویم  ..نمی دانستم آیا می توانم همان جا در آن شلوغی پیاده رو خواهش کنم که بمانی و تو به این فکر که چه دوست محجوب و خجالتی ست این پسرک شهرستانی که حتی نمی تواند مرا در کنار خویش تحمل کند...چرا به این شدت می لرزی متوجه شدم که به آنی از زبانت پرید و من که داشت قلبم از سینه می پریدو پرواز می کرد ..بی محابا می گویم هی چرا اینطور لبخند می زنی دوست همراه تو آن دختر که حالا قیافه اش را هم یادم نیست به من نگاه کرد و دوست همراه من به تو و ما به هم گویی آنجا در آن ازدحام خوفناک آن روزها ی اطراف دانشگاه برای ما دشتی بود و نسیمی ملایم و سکوت آسمانی من وتو...میخواستی بروی اما نمی رفتی ومن خوشحال که نه دیوانه از اینکه تو ایستاده بودی و بی محابا نگاه میکردی به چشمان خسته من که حالا غرق ناباوری آن دیداربود..و به همراهی چشمان تو گاهی می گریست و گاهی تلخندی از صورتمان می بارید شبنم وار بودیم غرق قطره های باران بر گونه  در آن لحظات رویایی..من پشت بساط کتابهایم بودم و تو باز هم اصرار داشتی که بمانی البته تو مانده بودی و من نمی دانستم چه کاری از دستم ساخته بود آیا عمق ماجرای ما همین دیدن یکدیگر در ازدحام روبروی دانشگاه بود ..یا در پس آن ماجرایی از عشق ودلداده گی و  مرگ و ترس هم ما را به دنبال خود می برد...بعداز انقلاب فرهنگی و تعطیلی مدت دار دانشگاه چقدر دنبال یافتنت بودم در خواب و در رویا و حالا که دیدمت حس می کنم در این تصور شیرین با هم تفاهم داشتیم که راستی یک اتفاق با شکوه بود ....سال 55 محوطه دانشکده و بعد کوه پیمایی ها و کوچه اسرار و دویدن توی کوچه ها از دست ماموران و تو که همیشه می گفتی پسر مواظب باش کار دست خودت می دهی و من می خندیدم از ته دل ...می گفتم من هم یکی از این هزارها و تو فقط می توانستی کتابها را در بغلت فشار بدهی و من می گفتم هی دختر تو چقدر عصبانی هستی بیچاره کتابها چه گناهی دارند و تو حالا نخند کی بخند ...برق و باد که می گویند همین است دیگر مثل اینکه همین دیروز بود تابستان سال 55 و محوطه دانشکده ادبیات که چشم در چشم هم دوختیم و بعد رفتیم به سمت خزانی که آن سال زود رسید و اولین باران شهریور همان سال در کوچه اسرار خیسمان کرد ...ابرهای تیره زیر درختان اقاقیا ی کوچه اسرار همه جا تیره و تار شده بود و تو زیباتر از هر روز بودی آن روز ...و حالا هم بعد از چهار سال و این همه اتفاق که افتاد ...انقلاب و تعطیلی دانشگاه و جنگ ....و ما تا توانستیم حادثه ردیف کردیم خوب و بد ....

نفس حبس سینه

تو با یک اشاره

هی پسر کمی جمع تر شو

مثل اعلامیه ای که زیر دکمه پیراهنت بود

و حالا که در کمال ناباوری ترا نه، که باز هم خودم را پیدا کرده ام ...نه دوست تو و نه دوست من هرگز نمی خواستند آن گفتگو ،آن نگاههای توام با آه دل و حسرت جان تمام شود آنها تنها تماشاگر مشتاق لحظات جاودانه دیدار ما بودند و شاید در لذت ما شریک ...خواستم حرفی زده باشم گفتم راستی از دوستان چه خبر تو گفتی نه نپرس حالا نه بگذار نگاهت کنم و من پشیمان از پرسش تو به لبخندمداوم تو پیوستم و باز سکوت کردم مثل تو و باز نگاه کردیم مثل هم ...و بعد ناگهان رفتی آرزو دارم روزی ببینمت و باهم برای یک بار هم که شده لذت آن دیدار را تازه کنیم....راستی تا یادم نرفته بگویم از آن خال روی گونه ام که رویش خیلی مانور می دادم ..حالا خیلی بزرگ شده و بی ریخت ،اما  مثل یک یادگاری همان جا آویزان است اگر تو بودی حتما می دادی جراحی اش کنند ...از پرپشتی موها هم خبری نیست اما از موهای مانده یادگاری آن روزها همه سفید و جو گندمی شده اند...در خیالم دارم بدرقه ات می کنم برو ...در ازدحام جمعیت خیابان دانشگاه هیچ گاه پیدایت نکردم ...پیدایم نکردی!

تهران  تابستان 1372 علی بهار